من هم این جا هستم
متواترات ذهن من من هم این جا هستم. ۶ ماه است چیزی این‌جا ننوشته ام. در این ۶ ماه حالم عجیب بود. درگیر بالا پایین‌هایی بودم و هستم در ابهام و بدون تکلیف. نمی‌دانم تا کی قرار نیست خودم سر و سامانش دهم و بسپارمش به دست تخت پاره بر موج. ولی می‌دانم حد تحملم پایین‌تر آمده. بخش جراحی و اطفال را تمام کردم ...
نمی‌خواهم بمیرم
متواترات ذهن من نمی‌خواهم بمیرم جای عجیبی‌ست اینجا. سوت و کور. همان‌‌طور که دلم می‌خواهد. از شهریور تا الان اینجا چیزی ننوشته ام. از شهریور تا الان آدم دیگری شده‌ام.زندگی‌ام را ادامه دادم و فقط همین.جبر روزگار زنجیرش را دور گلویمان بسته و در این چند ماه فشارش را خیلی بیش‌تر کرده است. برای من شاید کم...
من خموشم و او در فغان و در غوغاست
نگهش داشتم. با تمام توانم. نمیذارم حرف دلشو بزنه. نمیذارم از جاش تکون بخوره. نمیذارم فریاد بزنه. میدونم خستس. میدونم منتظره. میدونم داره داغونم میکنه. ولی نمیذارم. میترسم. از این که شروع کنه و نتونم تمومش کنم. از این که تحمل دردش رو نداشته باش
مادرانگی
از آن روزهای پربار است. دو شب است که نخوابیدم و دیشب را تا نیمه شب در بیمارستان بودم. روز شلوغی را طی کردم. به خانه که آمدم دوست مادرم آمد و با هم همصحبت شدیم. زنی درآستانه ۵۰ سالگی و دغدغههایش. دلم سوخت. از عشق به کودکانش دارد آن ها را بدبخت می ک
خر یا خرما؟
دور و برم پر است از آدمهایی که متوسط ماندن را به جای چند بعدی بودن فهمیده اند. آدم هایی که غرق در مصرف گرایی هستند و تزهای خدمت به خلق و آرمان شهر پروراندن را در سر و فقط سر دارند. می ترسم از این که خودم نفهمیده یا فهمیده تبدیلشان شوم یا شده باشم
مصایب طبابت- گوارش
قاسم ۳۳ سال سن دارد و متاهل است. سه ماه است که در بیمارستان است و مادرش هر روز تر و خشکش میکند. قاسم سیروز کبد دارد و تنها درمانش پیوند است. قاسم الکلی بوده. ضد اجتماع است. تودهای در پانکراسش دارد که احتمال دارد بدخیم باشد. قاسم سر تا پایش پر از و
غرنومه-۳
عصبانیم. از دست سیستم بیلیاقتی که نه درست بشو هست نه کسی دلش میخواهد درست شود چون هر کسی از این آب آلوده ماهی خود را میکشد. ماه اول استیودنتی هستم و دلم نمیخواهد به آدم های بالا تر از خودم تبدیل شوم. نیمهی اول ماه و نیمهی دوم ماه متفاوت بودند.
غرنومه-۴
زنی از سیستم را فرستاده بودند تا نمایشی اجرا کند از مهر و عطوفت. با چهرهای سیه چرده و عبوس وارد که شد یادش افتاد باید لبخند میداشت. کمی مکث کرد و مصنوعی ترین نوعش را تحویلمان داد. -خب عزیزان مشکلی دارین تو این بخش؟ یکی یکی بگویید.برای لحظه ای همه
علم جدید ایجاد تیمهای بزرگ
در یک تیم الگوهای ارتباطی مهم اند. در واقع خیلی مهم اند حتی بیشتر از چیزی که داره منتقل میشه در این ارتباطات. و به طور کلی عامل تعیین کنندهی موفقیت یک تیم در الگوی ارتباطی اونه. و به حدی معتبره این داده که ادعای مقاله اینه که میشه تیم رو با توجه
لمس پزشکی با استاد شاهچراغی-روز اول
ساعت ۶.۴۵ وارد بخش شدم. شانس آوردم در این بخش افتادم. تصورم این بود که قرار است با یک استاد جدی و بداخلاق رو به رو شوم ولی در عوض میارزد دیگر یک چیزی یاد میگیرم. شب چند بار از خواب پریدم و فکر میکردم خواب مانده ام. کمی پروندهها را نگاه کردم ب
من هم این جا هستم.
۶ ماه است چیزی اینجا ننوشته ام. در این ۶ ماه حالم عجیب بود. درگیر بالا پایینهایی بودم و هستم در ابهام و بدون تکلیف. نمیدانم تا کی قرار نیست خودم سر و سامانش دهم و بسپارمش به دست تخت پاره بر موج. ولی میدانم حد تحملم پایینتر آمده. بخش جراحی و اط
نمیخواهم بمیرم
جای عجیبیست اینجا. سوت و کور. همانطور که دلم میخواهد. از شهریور تا الان اینجا چیزی ننوشته ام. از شهریور تا الان آدم دیگری شدهام. زندگیام را ادامه دادم و فقط همین. جبر روزگار زنجیرش را دور گلویمان بسته و در این چند ماه فشارش را خیلی بیشتر کر
غرنومه-۱
BLOGFA.COM لطفاً کلمه عبور اختصاصی برای دسترسی به این مطلب را وارد کنید » نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای
گذر
چقدر فرق است بین من ۱۶ ساله که آرامشش در نجات دادن دنیا بود و من ۲۱ ساله که حس خوشبختی و رضایتش با یک پاراگراف از یک کتاب خوب ارضا میشود. پانوشت: u200eاینکه اغلب بخندی و زیاد بخندی، اینکه هوشمندان به تو احترام بگذارند و کودکان با تو همدلی کنند، این
از کتاب
اين جز كتاب هايي بود كه بعد مدت ها توي من حس كتاب خوندن رو زنده كرد. ساعت ١ شب كه داشت بهم چشمك مي زد برش داشتم و حدود ساعت ٣ روش خوابم برد و كلاس صبحم رو به خاطرش خواب موندم. مدت ها بود كه كتابي انقدر بهم حس خوبي نداده بود. توي اين شولوغي هاي فكري