جای عجیبیست اینجا. سوت و کور. همانطور که دلم میخواهد.
از شهریور تا الان اینجا چیزی ننوشته ام. از شهریور تا الان آدم دیگری شدهام.
زندگیام را ادامه دادم و فقط همین.
جبر روزگار زنجیرش را دور گلویمان بسته و در این چند ماه فشارش را خیلی بیشتر کرده است. برای من شاید کمی از بقیه هم بیشتر.
ماه گذشته را خوابیدم. تقریبن کل ماه را خواب بودم و در نهایت منجر شد به تصمیمی که خواه یا ناخواه باید گرفته میشد.
بعد آن هم باز خوابیدم! تا امروز که دیگر حالم از خوابیدن به هم میخورد!
تصمیم دارم سر و سامان بدهم. به خودم به زندگیام به اهدافم و به تمام کارهای نکردهای که میخواهم انجامشان دهم.
من هر از چندگاهی نیاز به تکان دارم. یک تکان جدی تا به خودم بیایم و یادم بیافتد چه خبر است. این دفعه ولی واقعن تکان خوردم! به طور فیزیکی! بله در شهرمان زلزله آمد.
در تمام آن ثانیهها فرصت داشتم تا از خواب بیدار شوم و بفهمم که دلم نمیخواهد بمیرم. دلم میخواهد زنده باشم و ادامه دهم. و این شد که دارم سعی ام را میکنم تا زنده باشم. هر چند خیلی هم آسانی نیست ولی باید بتوانم.
این چند ماه ent و اطفال و رادیولوژی و کاردیولوژی را گذراندم و الان هم در بخش بیفایدهی بهداشت هستم. بعد تر از تجریخ
نوشته شده در جمعه ۱۱ بهمن ۱۳۹۸ ساعت توسط : ریحان | دسته :
از کتاب...ما را در سایت از کتاب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 80