ساعت ۶.۴۵ وارد بخش شدم.
شانس آوردم در این بخش افتادم.
تصورم این بود که قرار است با یک استاد جدی و بداخلاق رو به رو شوم ولی در عوض میارزد دیگر یک چیزی یاد میگیرم.
شب چند بار از خواب پریدم و فکر میکردم خواب مانده ام.
کمی پروندهها را نگاه کردم باورم نمیشد پرونده ها نوت داشتند از استیودنت گرفته تا رزیدنت.
نوت رزیدنت تقریبن ۳-۴ صفحه بود و فیزیکال اگزم کامل! خیلی ترسیدم که احتمالن استاد خیلی سختگیر است.
من در بخش داخلی هم با اساتید سختگیر راند داشتم ولی حتی آنجا هم همچین چیزی ندیده بودم.
استاد آمدند و بعد از کنفرانسی که با صبر بسیار برایمان توضیح داده بودند در حالی که واقعن هیچ چیز بلد نبودیم ولی با صبوری تمام تک تک بدیهیات را هم توضیح میدادند.
رفتیم سر راند.
بیمار اول مریض من بود.
دختری دو ساله با مشکل مادرزادی لگن که عمل شده بود و به لباسهای سفیدمان حساسیت داشت!
وارد اتاق که میشدیم جیغ میزد و از مادرش میخواست که نذارد ما وارد شویم.
قبل راند برای گرفتن شرح حال مجبور شدم کاپشنمو بپوشم تا متوجه نشود ولی باهوشتر از این حرفها بود و مجبور شدم پشت جیغ و فریادهایش داد بزنم: خانوم گفتین تب نکرده؟ نه خانوم دکتر نکرده.
هرچه فکر کردم راه حلی عملی به ذهنم نیامد که چطور باید علایم حیاتیاش را حداقل چک کنم.
پشیمان شدم و فکر کردم چند ساعت بعد با پرستار میآیم دوتایی راحتتر است.
سر راند که بودیم وارد اتاق شدیم دخترک دوباره شروع به جیغ و داد کرد ولی برخورد استاد خیلی مرا متعجب کرد خیلی با آرامش مریض را معاینه کرد طوری که دخترک بالاخره خسته شد و به شیر خوردنش ادامه داد. باورم نمیشد!
استاد برایمان کیس را داشتند توضیح میدادند که مادر کودک گفت بچه شربت آهنش را نمیخورد.
استاد چندین بار به ما تاکید کردند بروید بخوانید که برای این مشکل مریض چه باید کنیم.
(نخوردن شربت آهن مشکل داخلی است و قطعن در فیلد ارتوپدی جایی ندارد و اگر بخشهای دیگر بود میگفتند خانم بعدش بچهات رو ببر متخصص اطفال یا ماکزیمم کانسالت میکردند.)
تک تک مریضها را با حوصله بررسی کردند.
وجودشان و نحوه برخوردشان با مریض حتی برای ما هم آرامش داشت چه برسد به خود بیمار.
برای معاینه اجازه میگرفتند به مریض اطلاع میدادند که میخواهند چه معاینهای انجام دهند و حتی در نعاینههای دردناک از مریض میخواستند که خودش معاینه را انجام دهد.
این موارد برای ما خیلی عجیب بود.
تقریبن معاینه کردن داشت فراموشمان میشد.
احترام به بیمار که کلن ندیده بودیم.
حتا پیش آمده بود استادی داشتیم که بر بالین بیمار برایمان لکچر میدادند که صحبت با بیمار خیلی مهم است به حرفهای مریض گوش دهید بگذارید دردش را بگوید ولی دقیقن همان مریض که صدایش میکرد سرش را میانداخت پایین و از اتاق خارج میشد.
راند اتاق اول که تمام شد استاد دستش را به نشانهي تعارف دراز کرد و گفت خانمها بفرمایید اول بروید.
جا خوردم. باورم نمیشد.
راندهای دیگر اساتید میدویدند ما هم پشت سرشان شبیه بچه جوجه ها می دویدیم.
این که میرسیدیم یا نه مسيولیتش دیگر با خودمان بود.
کمی دور و برم را نگاه کردم که فلو در گوشم گفت برو تا نری نمیره!
به آخر راند که رسیدیم نوزادی را آوردند که جراحی شده بود و پین داخل ساق پایش بود.
دستانش انگشت کم داشت.
استاد که معاینهاش می کردند به مادرش رو کردند و گفتنتد ماشالا پاهایش تپل است. انگار که میخواستند به مادر روحیه بدهند.
چون ما عین ندید بدید ها داشتیم انگشتان دستش را واکاوی میکردیم و هیچ وقت یاد نگرفته بودیم که حس مادر بچه از کاری که ما با کودکش داریم میکنیم هم مهم است!
پین داخل ساق بچه بیرون آمده بود استاد هی تلاش کردند که فشارش ندهند ولی چارهای نبود باید داخل میرفت با فشار پین جیغ بچه به هوا کشیده کشید. استاد دست بچه را نوازش کردند و از او عذر خواهی کردند. نوزادی که حتی حرف هم نمیزد!
راند تمام شد و استاد دوباره تاکید کردند به ما یادتان نرود شربت آهن آن بچه را بپرسید.
روز اول تمام شد و ما مبهوت!
پس پزشکی این بود!
نوشته شده در سه شنبه ۱۶ بهمن ۱۳۹۷ ساعت توسط : ریحان | دسته :
از کتاب...ما را در سایت از کتاب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 89