قاسم ۳۳ سال سن دارد و متاهل است. سه ماه است که در بیمارستان است و مادرش هر روز تر و خشکش میکند. قاسم سیروز کبد دارد و تنها درمانش پیوند است. قاسم الکلی بوده. ضد اجتماع است. تودهای در پانکراسش دارد که احتمال دارد بدخیم باشد. قاسم سر تا پایش پر از واریس است که ریسک این را دارد که هر لحظه هر کدام پاره شده و خونریزی داخلی کند. معاینه اش که میکردم همه جای بدنش تتو بود و روی شکمش اسکار چاقو. هر روز صبح که بیمارستان میروم پدرش دم در بخش نشسته. کاری برای پسرش نمیتواند بکند و فقط غرورش است که هر روز له میشود. قاسم را پیوند نمیزنند. در اصل چون الکلی بوده ولی بهانههای مختلفی برایمان میاورند. خودش و خانواده اش نمیدانند. قرار هم نیست بدانند. چون کسی دلش نمیخواهد خبر بد بدهد. نه تیم پیوند نه بخش گوارش. هر روز چشمان نگران پدر و گریان مادر را با پاسخی میپیچانیم. فعلن باید بررسی شود توده ی پانکرانسش چه طور است. فعلن شکمش عفونت کرده باید آن را درمان کنیم. میدانم indication پیوند ندارد. میدانم برایشان منطقی تر است اگر کبدی هست به یک آدم ‘’ سالم’’ داده شود. اما نمیدانم این میان دل مادر قاسم چه میشود. نمیدانم قاسم که بمیرد دیوارهای این بیمارستان از شرم مادرش چه با خود خواهند گفت. چون در این میان امیدی به شرم کس دیگری ندارم.
نوشته شده در پنجشنبه ۸ شهریور ۱۳۹۷ ساعت توسط : ریحان | دسته :
از کتاب...ما را در سایت از کتاب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 56