خرید بک لینک

متواترات ذهن من

من هم این جا هستم.

۶ ماه است چیزی این‌جا ننوشته ام. در این ۶ ماه حالم عجیب بود. درگیر بالا پایین‌هایی بودم و هستم در ابهام و بدون تکلیف. نمی‌دانم تا کی قرار نیست خودم سر و سامانش دهم و بسپارمش به دست تخت پاره بر موج. ولی می‌دانم حد تحملم پایین‌تر آمده.

بخش جراحی و اطفال را تمام کردم و اکسترن شدم. جراحی را دوست نداشتم. در واقع بیش‌تر جراح‌ها را دوست نداشتم. ۲ ماه اتلاف وقت در بیمارستان. ۸ صبح می‌رفتی و تا ۵ عصر کاری برایت تعریف نشده بود ولی حضورت مهم بود! شنیده ام کمی این روند تغییر پیدا کرده. کاش.

اطفال ولی جالب بود. جالب خوب نه. با اتفاقات آغاز کردیم کلی بچه‌ی سرماخورده و اسهالی معاینه کردیم و باهاشون مریض شدیم. مریض‌های عجیب هم داشتیم. اور دوز در بچه‌ی ۱۰ ساله مثلن! ولی در کل خوش گذشت. هر چه باشد دنیای بچه‌ها قشنگ‌تر است. حتا بچه‌های مریض!

در ایمونو استادمون خوب نبود. یعنی من دوستش نداشتم. عزت نفسش پایین بود و از این که دیگران تحقیرش کنند می ترسید و برای همین دایم در حال تحقیر دیگران بود. از استاد که بگذریم بخش ولی عجیب بود. بیماری‌های تمیز و مریض‌های خاص. اکثرن برای IVIG آمده بودند و به نظرم یک ماهش در زندگی آد کافی بود مگر این که بخواهی در درمانگاه یا مطب پایت را روی پایت بی استرس بندازی و صبح تا شب مریض آسم ببینی و وسطش شاید یکی دو تا کیس جز این.

بعد از ایمونو رفتیم گوارش. جزو بهترین بخش‌های استیودنتی بود. حسابی درس خواندم. حسابی با بیماران درگیر شدم. حسابی معاینه کردمشان. حسابی پیگیر شدم و پاشنه‌ی در آزمایشگاه را درآوردم. حسابی گریه کردم. حسابی خندیدم. و حسابی لمس کردم که پزشک خوب چیست.

ماه آخر هم اورژانس و آی سی یو نوزادان بودم. اورژانس را خیلی دوست داشتم. با این که هم کلاسی هایم خیلی اذیت کردند ولی هیجان اورژانس را هیچ جا نداشت. مریض‌های متنوع برای به چالش کشیدن دانش تو. استادمان را هم دوست داشتم. مهربان و جدی!

با نوزادان ولی سخت بود. ۲۰ سانت بچه جلویت بود که باید معاینه میکردی. ارتباطی که با بیمار نداشتی در بهترین حالت فقط گریه‌اش را در نمیاوردی یعنی تو را دوست داشته! حداقل می‌توانستی این طور فکر کنی. مشکل جدی اگر داشتند که دیگر هیچ!

بخش اول اکسترنی را با روان‌پزشکی آغاز کردم. خیلی خوش گذشت! خیلی خیلی! بیماران بسیار جالب. اورژانس بسیار هیجان انگیز. کشیک ها بسیار خوب. خیلی راضی بودم. من روان‌پزشکی را از قبل دوست داشتم. ولی مطمین نیستم بخواهم هم‌چین زندگی را انتخاب کنم. دایم سر و کار داشتن با بیماران اعصاب و روان خیلی کار ساده‌ای نیست و رعایت مرز برای اثر نگذاشتن روی زندگی شخصی کمی پیچیده.

شهریور را تعطیلیم. دانشگاه پول ندارد بهمان بدهد از آموزشمان زده اند. بابت این مسئله عصبانیم ولی عصبانیتم فایده‌ای ندارد. مشغول درس و کتاب و فیلم و خانواده ام. 

بیش‌تر خواهم نوشت...

برچسب: نویسنده: آبتین احمدپور تاريخ: پنجشنبه 26 شهريور 1405 ساعت: 4:05

صفحه بندی